.
.
.
.
.
.
سرم شکست...
تا همیشه بدبخت تو باشم...
طرح عاشقانه های مرا ابلیس می ریزد
و تو هنوز نمی دانی
چشمهایت
در انتهای جهنم کوچکم
سیب
سیب
می خندند
نگاهش به آسمان بود
وقتی به دستهایم ناخنک می زد
انگار دل دل می کرد
خدا رفته باشد مأموریت
برپا میزنم ُ درختهای کوچه به احترامتان می ایستند ُ
پاییر خیس برگ برگ می بارد...
محبوبم ُ
شما که نباشید صورت پاییز هم از سیلی سرخ است!
و این تقدیر زرد هنوز جیغ می زند :
هووووووو...
سیگاریم دوداغلاریمنان آلیشیر ،
یئل منیم سیگاریمنان ،
سنینده گوزلرین یئلدن بئله قیزمیزیدیر !
ایستسون ،ایستمسون،
گونده دوداغلاریم گوزلرینی أوپور...
سن بیر گوش کیمی
منسه اوچوروم کیمی...
اینجا دوباره باد می وزد .این باد های لعنتی مدام مته به خشخاش می گذارند ُ و من انگار از یاد برده ام که ُ تاوان دوست داشتنتان هر چه باشد ُباشد !
محبوبم ُ روزهای سختی ست ُخودکارها برای نوشتن از شما اعتصاب کرده اند ُکسی سیم تعلقمان را چیده ُ دستی میکشدمان و دورمان میکند ُ و دستم که نمی دانم چرا مدام می لرزد...
محبوبم گوشتی در سینه من کرم گذاشته ُتکه گوشتی که تپش های دردناکش به شماره افتاده.عشقم را موریانه های ثانیه ها پوش کرده اند ُ و چشمهایم که گرم میشوند ُنمی دانم چرا حلقه بغض در گلویم تنگ تر میشود.
محبوبم روزهایم را کسی میجود ُ و صدای خرپ خرپ ان مور مورم می کند .راهی که به شما میرفت ماههاست ریزش کرده و هیچ کارگری در ان مشغول کار نیست .نیمه های شب است و من باز درمسیر جریان بادها ایستاده می خوانمتان ُ
همین بادهای لعنتی که مدام...
هزار کاکلی خندان در نگاه توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن می بود...
کوره درونم را صدائی گیرا کرده، کسی می خواندم .گریه ای خام درونم میجوشد .می خندید.
و من به انتهای تابستان چشم می دوزم .
به حسرت آگاه مرگ برگها...
سیاهی لب پر میزند
تنها هستم هنوز
شما رفته ایدُ
گرد و خاک این اتاق نمی خوابد.
سرفه ام میگیرد
و نمیدانم چرا چشمهایم تر شده...
شما کجا و ماه آبله رو کجا !
شما باغ اردیبهشتید...
دشت بابونه...
...منم لولی وش مغموم
منم سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش
وصله ناجور
نه از رومم
نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در
دلتنگم...
حرفهایم شعله میکشند و روی موزائیک های چرک و خاکی کف اتاق نفس می برند.دلهره رفتن شما می تازد و امیدی سرد ُ انگشتی مردار ُهنوز سر می دواند لای نوشته هایم. محبوبم ُ شما زمستانتان هم بهار است .ُپر از موسیقی...
پر از لبخند...
چراغ را خاموش میکنم ،لبخند میزنید،ظلمت ته نشین میشود رو پوستم.
دیر شده.خشکیده ام:جسدی خشک از برکه ای.
اینجا باران بهار هم که ببارد چراغ زمستان روشن است،و شما ،که عطر داوودی می دهید،
برگ
برگ
سفید
برف که می نشیند برایم دست تکان می دهید.اتاق کوچک می شود .شما دور .پله ها را پایین میروم .و قطره قطره حرفها میچکند رو یقه پیراهنم.
محبوبم ، امتداد نیمه شبهایم را زمستان گره میزند به کو چه شما .راه کوتاه می شود .اما...
پلک های شما همیشه سنگین است.
محبوبم ،
حرف های من از چشمانم نشتی دارند ... سرد است .
سرگیجه امانم را بریده.

